سه ماه و هشت روز شد برادر... بی معرفت
روز های قبل از اومدنم و میشمردم برای دیدنت و شوق پیش تو بودن...
دنیای معرفت هر کاری که خواستی کردی هر حرفی که دلت خواست زدی... خواهرت بودم
تنها بودم ... خیــــــلی تنها... دو ماه فقط تورو داشتم اما یک لحظه ندیدیم...
ازم دوری اونقدر دور که حتی یادتم نمیکنم... میدونی چرا ! چون وقتی یادت میافتم پشتم خالی میشه... یاد تنهاییم میافتم میترسم...
درست وقتی بهت احتیاج داشتم... که ببینم تکیه گاه بودنتو ... محبتت رو ...
این همه بی مهری برای چیه... بهت بگم داداش ... نگم داداش ... گفته بودم دیگه اسمتو نمیارم.. اما دیدم که گفتی دیگه برات مردم... بی مهری برادر... من دلم گرفته خدا حفظت کنه... اینروزها همش بفکر روزهای با هم بزرگ شدنمونم... و تو تلفن میزنی و حالمم نمیپرسی... عجیب نیست.
کاش اینروزها محبتت و میدیدم... حیف که باید بگم "کاش"
- میدونم براتون جالب نیست. اما من درد و دلامو باید با انار بگم...
- دو کیلو اشک
- ساعت ۱:۵۴ بامداد اذان صبح به افق کوالالامپور ( جام جم ۳) صوت (آقاتی)
منتظر بقیه برنامه ی مشاعره ام
- ای بابا...
امروز روز . آذر . اردیبهشت ماه. خوش باشین.