۱: رفته بودم سر کار بابا... یکی از آشناهای قدیمیش اومده بود سلام و احوال پرسی. بابا معرفی کرد و داشتیم صحبت میکردیم. ازم پرسید چی کار میکنم... چی میخونم. کارم چیه.. کدوم دانشگاه... بابا احوال آقا پسرش رو پرسید... گفت خوبه اونم مشغوله.. درس میخونه... اِ چه خوب. چی میخونه؟ مهندسیه.... دانشگاه شریف ... تهران. شاخ هام داشت در میومد... مگه میشه... یه پسر غیر ایرانی... اینقدر راحت بدون کنکور.. از کشورش بیاد و تو شریف درس بخونه .. با خوابگاه و ... عجیب بود برام...نمیدونم بچه های ایرانی هم همینجوری راحت وارد این دانشگاه میشن.!!!؟ *** *** ۲: مشتری ایرانی ( به ندرت تو شرکتمون ایرانی میاد )... یه آقای محترم .. خیلی هم محترم.. با رئیس شرکتم دعواشون شد.. من هر کاری ازم بر میومد برای راه انداختن کارش انجام دادم. اما بیچاره گیر بد شرکتی افتاده بود. ۶ ماه اومد و رفت آخرش هم.. دعوا.. .. دیگه کاری از من ساخته نبود .. جز اینکه ببینم هموطنم گیر آدمای... ........دلم نمیخواد تو صورت رئیسه نگاه کنم. عصبی بود و داشت میرفت که ... گفتم متاسفم... واقعا ببخشید. امروز تلفنم زنگ خورد.. خودش بود... سلام دخترم... زنگ زدم بگم... خودت رو ناراحت نکن. خودم میدونم که نمیخواستی اینجوری بشه... من از تو دلخور نیستم... ممنون و متشکرم........ همکارم: کی بود... من: آقای مقدم .. همکارم: چی گفت عصبانی بود؟ من: نه. گفت ... همکارم : realy! woow ( همه جا پیچید) چه قدر سبک شدم خدا... عصر بعد از lunch time ... مشتری هموطنشون ( که خیلی زیاد میان اونجا ) با برگه ی شکایت... همراه رئیس شرکت رفتند همونجا که همتون میدونین. 2 دقیقه بعد... همکارم : این تو گردنیت چیه؟ من: نقشه ی کشورم. همکارم : O! Ok خدایا شکر امروز روز .. رام .. آبان ماه . خوش باشین.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 20:34 توسط دختر ایرانی |
یارب مباد آن که گدا معتبر شود گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود.... دارم میترکم ... درک میکنی خدا؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:44 توسط دختر ایرانی |
امروز روز .. اَردیبهشت .. مهر ماه .. خوش باشین.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 3:39 توسط دختر ایرانی |
نمیدانم تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است؟!
چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است... امروز روز .. آسمان .. مهر ماه .. خوش باشین.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:2 توسط دختر ایرانی |
همش تبعیض...خسته هم بشم کاری نمیتونم بکنم
همیشه ما آخر صف هستیم. کتاب پر صفحه ای مینویسم از این تبعیض...روزی که دور باشم از این همه فرق و بدونم جایی در اول صف هم برای من و ما هست... امروز روز .. دی بدین .. .. مهر ماه .. خوش باشین.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:2 توسط دختر ایرانی |
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان؟
روی کدامین کوه؟
...
دلم با این خاک، با این آب...
پیوسته است.

امروز روز ... خور (خیر) ... مهر ماه خوش باشین.
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:9 توسط دختر ایرانی |
یه بار سر نماز ناخودآگاه اشکم سرازیر شده بود و دونه دونه میریخت و بند نمیومد، بدون صدا بغضم ترکیده بود و اشک امونم نمیداد. وقتی رفتم سجده آرامش خاصی بهم دست داد. حالا چرا؟ اشک !!! خودم هم تا الان نمیدونم. خلاصه نمازی بود ... امروز با خوندن پست جدید وبلاگ غریبه آشنا.. که به همین موضوع ربط داشت، دلم واسه یه چیز هایی تنگ شد. نمیدونم چه جوری بگم. همینقدر که گاهی لبخند خدا رو حس میکردم، گرمه گرم. واقعا حس میکردم. دلم براش تنگ نمیشد چون باهاش بودم. از دیدن چیزهایی لذت میبردم که الان از کنارشون بی تفاوت رد میشم. وقتی چیزی رو ازش میخواستم از خودم خجالت نمیکشیدم. ما آدم ها گاهی وقتی حرفمون میشه یکی قهر میکنه اون یکی تلافی. قربون بزرگی خدا برم، که همین حالا هم لطف و مهربونیش رو بعضی جاها که بهش نیاز دارم ازم دریغ نمیکنه. من نمیدونم چرا از این چیز ها دور شدم. خدا خودش کمکم کنه. این روزها ... تو این ماه ... دعا یادتون نره... امروز روز ... شهریور ... شهریور ماه ... خوش باشین.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 3:58 توسط دختر ایرانی |
خوشحالم که قبول کردم و حرف پسر ایرانی رو گوش دادم....
خوشحالم که با تشویقش ادامه دادم. خوشحالم که دوستهای عزیزی مثل دارا و غریبه باهام همراه شدن. چی از این بهتر که واسه اولین پست. اولین شروع از یک دوست مثل علیرضا هدیه بگیرم.... انار دوباره هدیه... سوکل مهربون یه سبد بزرگ از انار... خوشحال از این که یه دوست و بیننده ی خوب مثل کوروش مثل تکتم یه شاعر مهربون و پر احساس مثل عارف اینجا میان همینطور شیرینی آرشیو انار : یه حبه قند همون پست اول همه هوس انار کردن.! چه نظرهای قشنگی گذاشتید... منم انار دون کردم. نمیدونم؟ به همتون رسید! .... خوشحالم... چه خوب که تو هستی و من مینویسم..... خدایا شکر امروز روز ... رام ... شهریور ماه ... خوش باشین.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:29 توسط دختر ایرانی |
بد نیست گاهی وقتها آدم با یه چایی داغ... زیر یه باد خنک... با دو تا آهنگ مثل : سرزمین خورشید - محمد نوری rain - jose feliciano واسه چند دقیقه چشماشو ببنده. حس کنه بیرون پنجره بارون میاد... و مثلا خودشو تحویل بگیره...
پ .ن ۱: باد کولر - با هدفون - بیرون پنجره پر از رطوبت و گرد خاک - پ . ن ۲: حد اقل تا چشمام باز نشده یه کم انرژی گرفتم. پ .ن ۳ : ولی نه محیط خیال پردازی هم مهمه..! امروز روز . ماه . اَمُرداد ماه . خوش باشین.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:40 توسط دختر ایرانی |
میخوام بگم بشکنه این دست که نمک نداره.....
میخوام بگم... کی بود که.......
یه حسی بهم میگه برو برو بگو ..برو بشمار چی کار کردی .. برو بزن تو روشون... برو با داد و بیداد یکی یکی یادشون بنداز....
یه حسه دیگه میگه...نه.. نرو بگو.... همین که خودت و خدات میدونید بسه..
دم آخر.... هم میگه.. اصلا نگو.... نمیفهمن..تو رو نمیفهمن... نمی بینی؟.. می بینن... نمیخوان به روت بیارن.... چرا؟!!!! خودشون میدونن.
حالا هی بیاین نظر بدین.... حس دومیه درست میگه.... حرف اونو گوش کن..
باشه. ولی پس جواب این همه حرص خوردن منو کی میده.... حتی یه لحظه ی عمر که بخواد با حرص و جوش بگذره...یعنی هدر شده... اگه من نخوام چی.... خنده داره...!
خدا...باشه.. نمیگم.. سکوت...
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...

وقتی دل انار خالی از دونه بشه..... پس بفرمایید آلبالو گیلاس!
اصلا بیخیال حرفای دل. اون چیزی نمیگه که شما خوشتون بیاد...اینو رو بخونین:
محیط زیست (فریدون مشیری)
به لطف کارگزاران عهد ظلمت و دود
که از عنایتشان میرسد به گردون آه
کبوتران سپید
بدل شوند پیاپی به زاغ های سیاه...!
امروز روز . امرداد . اَمُرداد ماه . خوش باشین.
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:17 توسط دختر ایرانی |
این دیگه چه جور زندگی کردنه...
زندگی نمیکنه کسی که داره هول میزنه برسه به یکی دیگه و مبادا از اون عقب بمونه... واااااای فلانی اینو خریده...فلان جا کار میکنه و ........ واای ما موندیم عقب..... این زندگیه...؟ پیشرفت کن...واسه خودت.... در کنارش قانع هم باش.....باز واسه خودت.... کاش من از اون جمله آدما بودم که اگه حرفی رو می شنیدم از کنارش رد میشدم...کاش...! یه روز پر حرص و جوش..واسه طرز فکر های عهد " اتول خان تیر کمون ساز" این و اون... آخه یکی نیست بگه ...به توچه!؟ اصلا اشکال نداره.. لطف کنین تو نظرات بگین...به تو چه....!!! شنبه روز تعطیل خوبی نیست... شنبه نباید تعطیل باشه... خدا رحمتت کنه مورفی..... کی گفته تو فکرت منفی بوده.. تو واقع بین بودی... " مورفی بیچاره " وااااااااای امروز هزار تا موضوع تو کلمه که نمیدونم کجا و پیش کی باید برم گله کنم.... اصلا همون بهتر که بیشتر ننویسم... و گرنه از همه چی ایراد میگیرم.... *** زندگی اشکی برای شوق شوقی برای درس درسی برای میز میزی برای کار کاری برای نان نانی برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای سنگ سنگی برای یاد یادی برای اشک... این بود زندگی..... " حسین پناهی " تقدیم به روح پدر خانه سبز...خسرو شکیبایی امروز روز .. وَ هَمن .. تیر ماه .. خوش باشین. 
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:56 توسط دختر ایرانی |
چی میشد منم امشب خیره به آسمون پر ستاره خوابم میبرد... وسط شنهای صحرا هم خوبه...
ولی این بار تو پشت بوم خونمون...! تعریف های این و اون هم بدجوری رو آدم تاثیر میذاره. چی به این قشنگیه... یه آسمون بزرگ آبی تیره که پر از پولکه. با اینکه ستاره ای نیست... شب آرومیه واسه پلک رو هم گذاشتن... شب رو خیلی دوست دارم... بخصوص وقتی با یه هدیه خوابم فیروزه ای بشه...! امروز روز .. اَشتاد .. تیر ماه .. خوش باشین.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:33 توسط دختر ایرانی |
گاهی وقت ها میشه دوست داری که حتما دلت و بترکونی تا دونه هاش پخش زمین شه و اصلا تو خودت نریزی ...! بعدشم دل یه غریبه که کمکت کنه تا دوباره جمعش کنی... دونه دونه.
دیشب دلم واسه خودم خیلی سوخت... اما امشب خوشحالم که من دلم شکست.. حالا دیگه نمیسوزه ... امروز روز .. دی بدین .. تیر ماه . خوش باشین.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:52 توسط دختر ایرانی |
بعد از ظهر مامان سینی چایی به دست گفت که : دلش تنگه... داغ دل همه رو تازه کرد ! یکی دلش واسه صدای جیرجیرک تنگ بود ... یکی واسه برف... یکی واسه شکوفه های اول بهار که گوشه حیاط جمع میشد... یکی دیگه واسه قاصدک که اینجا نیست فووت کنه... واسه خوردن آب خنک با دست از شیر آب آشپزخونه تهران...واسه له کردن برگای چنار تو کوچه و صدای خش خش... واسه بوی شب بو... بوی یاس ...واسه شب چراغ رو دیوار...حتی واسه صدای کلاغ ! اووووووووووف واسه خیلی چیزا... شاید واسه بعضی ها عجیب باشه ولی دل واسه این چیزا هم تنگ میشه چه برسه به ...؟! امروز روز .. ماه .. تیر ماه . خوش باشین.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:18 توسط دختر ایرانی |
باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت امروز روز .. آذر .. .. تیر ماه .. خوش باشین
باز دوباره یاد تو و غم نبودت
باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی
رفتی و این بغض رو توی صدام گذاشتی
می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمی شه
می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی می شه
بعد تو پرسه می زنم شب های سرد و خسته رو
تو رفتی و منو حسی پشت سرت گفتم نرو نرو
اگه بهت گفتم برو چون که بریدم
ذره ذره آب شدم به آخر رسیدم
آتیشم زدی منو کشتی صد بار
بسه دیگه برو دست از سرم بردار
چند تا سوال عین خوره روحمو می خوره
بعد من کی میاد دلم از دلهره پره
وقتی یادم میاد اشک و التماس چشات
دیوانه وار می گریم واسه دوری نگات
برات می ساختم از جهنمه زشتم بهشت
دستات تو دستم بود و بی خیال سرنوشت
به یاد اون روزایی که بودیم خوش و خرم
که تو رو با خودم تا اوج ابرا می بردم
حتی نشد با سنگ صبوری درد آروم
چرا که قلبم اسیر بند تو بود
پس خاطرات رو نبر برام بذار یادگاری
بهونه ی اشکام باشه تو شبای بی قراری
دل بکن از منو عشقم بذار دستامون جدا شن
سهم من شبای تاریک سهم تو فردایی روشن
مجبورم نکن بگم که بی تو هیچ حسی ندارم
آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم
تو بدون تا آخر عمر از دلم نمیری هرگز
نمی خواد که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ...خداحافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:27 توسط دختر ایرانی |
به کار کردنش و زحمت کشیدنش نه...
نمیدونم . خودم هم نمیدونم دلم برای چی میسوزه؟ مگه اون نمیتونه تو شهر و دیار خودش بمونه و همونجا واسه یه لقمه نونه حلالش زحمت بکشه؟ اینجا غربت... بی کس و تنها... وسط یه مشت آدمی که از بچگی میدونن باید چی کاره بشن. میدونن تو کشورشون جایی براشون نیست و باید بیان بیرون و کارگری کنن. اما ! اما اینا چی؟ من بغض می کنم وقتی پیرمرد ایرانی رو می بینم که کمرش خمیده . موی سرش سفید یک دست شده و دستای چروکش پینه بسته. من غمگین می شم وقتی می بینم اون با کسایی که نسل اندر نسل کارگر بودن و داد و بیداد های یه تازه به دوران رسیده روشون هیچ تاثیری نداره.. هم ردیفه... اخمه چهرشو میپوشونه و با غرور جوابشو قورت میده و کارشو میکنه ..چون مجبوره بشنوه و چیزی نگه... وقتی میبینم با همه این تفاوت های بین خودش و همکاراش یادش نرفته کجاییه. فرهنگش تغییر نکرده ..حتی کسی نمیتونه تو اون جمعیت حدس بزنه که این هم کارگره تا وقتی دست به چرخش نزده و بار حمل نکرده . و یا شاید از نزدیک گرد و غبار لباسشو ... عرق پیشونیش ... نفس نفس زدنش رو دیده باشه. همه ی این دیدن من شاید پنچ دقیقه ام نشد ... تا وقتی صدای هل دادن چرخ خریدار با دستای پیرمرد از کنار گوشم گذشت... من دیگه طاقت نداشتم برگردم و باز نگاه کنم. فقط براش توی دلم دعا کردم که همیشه سربلند و دلشاد باشه .ولی................افسوس. کی میدونه شاید اون هم به دنبال خانه ای در شن و مه بود ... که گذشته اش رو جبران کنه... که دوباره برگرده به اون پنجره ای که روش گل شمعدونی گذاشته بوده و عطر یاس و پیچک حیاط رو پر کرده بوده ! دیگه چطوری میشه این آهنگ رو با همه زیباییش باور کرد ؟ امروز روز .. آسمان .. خورداد ماه . خوش باشین .
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:54 توسط دختر ایرانی |
طعم ترش گوجه سبز و حباب بازی !!! اصلا به هم نمیاد !!!
من دوست دارم فوت کنم تا حباب ها بیشتر بشن اون دوست داره همه حباب هارو با دستش بگیره و بترکونه ... زود تر از اینکه خودشون ناپدید بشن ... چه ذوقی میکنه وقتی با دست های کوچولو و تپلش حباب ها رو میگیره منم کماکان فووت میکنم تا اون بیشتر اینور و اون ور بره و با صدای بلند بخنده نا خدا گاه خنده رو لبای منم میشینه وقتی این همه هیجان رو میبینم اما خوب با ترکیدن یه حباب بزرگ رو صورت خودم صورتم جمع میشه و ... و اون بازم داره قاه قاه میخنده. گوجه سبز ها هم تموم شدن .. یادمون رفت نمک بزنیم ! چقدر دلم میخواست که یه دونه از اون حباب ها که رو گلهای فرش افتادن رو نترکونه تا من ببینم خودش کی میترکه...؟ امروز روز . تیر . خورداد ماه . خوش باشین.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:7 توسط دختر ایرانی |
به نام خداوند بخشنده ی مهربان ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.خدایی که بخشنده و مهربان است.پادشاه روز جزا است. پروردگارا تنها تو را می پرستیم و از تو یاری میجوییم و بس. تو مارا به راه راست هدایت فرما.راه کسانی که به آنان آنعام فرمودی نه راه کسانی که برآنان خشم فرمودی و نه گمراهان عالم.(قرآن کریم) ای هستی بخش دانا هر آینه آرزوی کسانی را که در پرتو راستی و اندیشه پاک از دید تو روشن بین و درست کردار شناخته شده اند برآورده ساز. چه به راستی میدانم ستایش های ناب و بی ریای بندگان تو که دارای هدفی عالی و نیک اند بی بار و نتیجه نخواهد ماند.(گات ها) آرزو کردم...: از دل ودیده گرامی تر هم آیا هست؟ دست ... آری ز دل و دیده گرامی تر ..دست هر چه حاصل کنی از دنیا دستاوردست! ... هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین دست دارد همه را زیر نگین ... شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست ... وه چه نیروی شگفت انگیزی ست دست هایی که به هم پیوسته است! ... به یقین هرکه به هر جای درآید از پای دست هایش بسته است! ... لحظه ای چند که از دست طبیب گرمیه مهر به پیشانی بیمار رسد ... نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست! آنچه آتش به دلم میزند اینک هر دم ... سرنوشت بشر است داده با تلخی غم های دگر دست به هم ... بار این درد و دریغ است که ما تیرهامان به هدف نیک رسیده است ولی ... دست هامان نرسیده است به هم ! ..: فریدون مشیری :.. امروز روز . اَمرداد . خورداد ماه .خوش باشین.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:44 توسط دختر ایرانی |
فکر کن تو کوچه باغی قدم میزنی که از هر دو طرف سبزه سبزه روبرو روشنه ولی انتها معلوم نیست ! من داشتم خوب خوب احساس میکردم. اونقدر که به دل که مدام می گفت پاشو برو قند بیار چای رو تلخ نخور... گفتم هییییییییس ! حاضر نشدم یک لحظه تصورم با ویز ویز این دل خراب شه . امروز روز .آرد. اردیبهشت ماه ... خوش باشین.
برگ های رنگی. فرش خوشگلی درست کردن رو زمین! سبز... بوی کاهگل و چوب...صدای باد...نور برگهای تبریزی...شلپ شلوپ آب توی جوی...خش خش برگها رو زیر پاهاتون تو این سکوت حس میکنید؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:36 توسط دختر ایرانی |
گرفتمش تو دوتا دستام. نگاهش کردم. چه خوشگله.
خدایا قربون سلیقت. چرخوندمش ۲ بار انداختمش هوا. باز نگاش کردم. دلم آب افتاد. با دستام فشارش دادم. پکی ! ترکید! اما خوشگل تر شد. با دو تا شصت هام ترک رو باز تر کردم دونه دونه قرمز ریخت زمین برشون داشتم. طعمش زیر دندونام احساس خوبی داشت... الان تو دلت میگی وا..انار نخورده. اما نه . سعی کن این بار که خواستی بخوری یکم بیشتر نگاهش کنی و دقیق تر بخوریش. از اون دونه ها نمونده ولی اگه مونده بود میگفتم: یکی ماله تو.... یکی هم مال تو ... اصلا همتون بیاین ببینیم دونه هاش به چند نفر میرسه !؟ امروز روز . سروش . اردیبهشت ماه . خوش باشین.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:41 توسط دختر ایرانی |
| ||||||